مليسانفس مامان وبابامليسانفس مامان وبابا، تا این لحظه 6 سال و 6 ماه و 2 روز سن دارد

ملیسا دختر دوست داشتني مامان

تعطیلات تابستون

سلام به ملیسا نازم : تعطیلات تابستون گفتم کلاس نقاشی ثبت نامت کنم وکلی استعداد از خودت نشون دادی و در جلسه سوم خانمتون گفت اگه اجازه بدید یکساعت با مداد رنگی باهاش کارکنم ویکساعت هم روی بوم بهش یاد بدم چون ملیسا خیلی استعداد داره وخیلی خوب به حرفم گوش میده و با حوصله وعلاقه نقاشی را انجام میده ومن هم قبول کردم یعنی عاشقتم که هرجا میری همه ازت تعریف میکنند چون توی مدرسه هم تنها کلر بوکی را که نگه داشتند به عنوان نمونه به بچه هایی که امسال ثبت نام میکنند برای پیش دبستان نشون بدند کلر بوک تو بود در تعطیلات تابستون از اونجایی که به سینما خیلی علاقه داری فیلم خاله قورباغه و هزار پا را رفتیم دیدیم واول تیر ماه هم با پریا اینا رف...
9 مرداد 1397

تولد شش سالگی

سلام به دختر نازم : یه بعدازظهر که داشتیم با هم حرف میزدیم تو گفتی مامان من تصمیم خودم را گرفتم دوتا بچه خوبه بیارم گفتم آره گفتی فامیل دخترم مثل فامیلی خودم باشه وفامیلی پسرم فامیلی باباش را داشته باشه منم خندیم گفتم خب باباش را میخوای از کجا پیدا کنی خیلی جدی بگرشتی گفتی روی دیوار خیابون کاغذ میچسبونیم که طرف مهربون باشه خوش تیپ باشه ورزشکار هم باشه. تعطیلات خرداد ماه یک هفته رفتیم رشت که دیداری تازه کنیم یه روز خاله فرانک گفت راستی ملیسا اسم بچه هات همون ایزابلا ودیارمو بود که برگشتی گفتی خاله مگه اسم دیرمو سخته که درست تلفظ نمیکنی خاله فرانک توی اون تعطیلات هم جنسیت بچه خاله فایزه مشخص شد همونی که خودتت همش میگف...
20 خرداد 1397

خاطرات اردیبهشت ماه

سلام به دختر شیرین زبونم : وقتی نمایشگاه کتاب بود شهاب وپگاه جون اومدند خونمون وتو هم خوشحال که داداش شهاب اومده  وبرات لگو خریده بودند وبعدازشام شروع کردید به درست کردن لگو که یه دفعه برگشتی گفتی بچه ها بدید من هم ترای کنم که همه ما غش کردیم از خنده قربون اون انگلیسی حرف زدنت پنج شنبه صبح که شهاب وپگاه خواستند برند نمایشگاه کتاب پگاه برگشت به من گفت خاله چیزی نمیخوای از نمایشگاه برات بگیرم گفتم نه مرسی ممنون بعد برگشت به تو گفت وتو هم در جواب گفتی هر کتابی که دیدی برام میخری هرچی هم که ندیدی برام نخر برگشتم گفتم پگاه جون اینا بچه های دهه نود هستند با کسی تعارف ندارند و وقتی هم برگشتند خونه کلی برات کتاب داست...
6 خرداد 1397

نوروز 97

سلام به دختر نازم : خیلی وقته برات از خاطراتت ننوشته چون اسفند و فروردین ماه اوج کارم هست حالا امروز وقت کردم چندتا از خاطراتت را بنویسم. امسال خیلی ذوق سفره هفت سین داشتی تقریبا از وسطهای اسفند ماه میگفتی پس چرا نمیریم وسایل هفت سین بخریم بخاطر همین پنج روز زودتر سفره هفت سینمون را چیدیم . یکم فروردین ماه هم صبح که از خواب بیدار شدی وسایلمون را گذاشتیم توی ماشین وحرکت کردیم بسوی رشت وکلی ذوق میکردی که رفتی پیش خاله هات و اونجا هم به دید وبازدید عید گذشت . یه روز سر ناهار برگشتی گفتی مامان برای من خیلی عجیبه شما توی رشت زندگی میکردی بابا حمید توی تهران بعد چه شکلی باهم ازدواج کردید که همه کلی برات خندیدیم. ...
28 فروردين 1397

افتادن اولین دندون شیری

سلام به دختر عسلم: غروب هفتم بهمن ماه تهران بعداز مدتها شروع به برف باریدن کرد وشب که داشتی میخوابیدی گفتم ملیسا صبح بلند بشی میبینی که همه جا برف نشسته ومدارس تعطیل هستند وهمین طور هم شد ودو روز تعطیل بودید وکلی با بابائی رفتید برف بازی کردید. چندروزی بود که میگفتی دندونم لق هستش ونهم بهمن ماه همون اولین دندونت با گاز زدن سیب افتاد وقتی اومدم بعدازظهر دنبالت بهم گفتی حالا فرشته دندون برام چی میاره وخداروشکر توی خونه دفتر نقاشی از قبل خریده بودم تا رسیدیم خونه گذاشتم زیر بالشت گفتم فکر کنم فرشته دندون میدونسته که دندونت می افته زیر بالشت برات کادو گذاشته وکلی خوشحال شدی. البته چون کوچولو بودی دوتا دندون با هم در می آور...
21 بهمن 1396

هدر اختصاصی

سلام به همه پنج تا دوست خوب نی نی وبلاگی من عبارتنداز: 1- فرشته ای بنام آرشیدا 2-بهار زندگی من 3-نازنین زهرا زیباترین گل هستی 4-بهانه ی قشنگ من ویهان 5-خاطرات شیرین کیان ...
10 بهمن 1396

خاطرات دیماه

سلام به دختر شیرین زبونم سریع بریم سر وقت خاطراتت: 29 آذر ماه تهران زلزله اومد خداروشکر تو خواب بودی ومتوجه نشدی سریع یه پتو دورت پیچیدم و با حمید رفتیم توی کوچه که وقتی چشم باز کردی دیدی توی کوچه هستیم لج گرفتی بریم خونه امون من خوابم میاد که بعداز یک ربع برگشتیم داخل ساختمون وتو دوباره خوابیدی حمید گفت توهم بخواب من بیدارمیمونم وتا ساعت 4:30 صبح بیدار بود که اگه خدایی نکرده زلزله اومد بیدارمون کنه که خداروشکر ختم بخیر شد وزلزله نیومد وچون فرداش را تعطیل کرده بودند حمید رفت بازار به دنبال پنگه صورتی چون زمستون بود هیچ کدوم از اسباب بازی فروشیها نداشتند خلاصه پنج شنبه صبح بعد کلی گشتن توی بازار حمید زنگ زد با خوشحالی گفت موفق شدم پی...
26 دی 1396

خاطرات آبان وآذر ماه

سلام به دختر نازم ببخشید وقت کم میارم که برات بنویسم چون دیگه بعدازظهر میام خونه باید بشینم سر تکالیف مدرسه ات بخاطر همین بعدش زمان زیادی برام نمیمونه چون ساعت 9 شب هم میخوابی بخاطر همین با کمبود شدید وقت مواجه هستم 29 آبان طبق برنامه ریزی قبلی تصمیم گرفته بودیم با پسرعمه حمید وخونواده اش بریم وان دوروز هم ازمدرسه برات مرخصی گرفتم وغروب دوشنبه حرکت کردیم وتو هم خوشحال چون یک همسفر کوچولو بنام رها داشتیم که رابطه اش با تو عالی بود سه شنبه صبح وان بودیم واین سه روز به خرید کردن گذشت واین چند روز برف شدیدی اومد وخداروشکر هرچقدر که ما توکشور خودمون برف کم میاد اونجا تو تونستی کلی برف بازی کنی . قبلا هم گفته بودی حتما باید برای ...
29 آذر 1396

روز خاص

اگه  شکلات بودی،شیرین ترین بودی اگه عروسک بودی بغلی ترین بودی اگه ستاره بودی روشن ترین بودی وحالا که دختر منی، عزیزززززترینی  پنج سال و پنج ماهگی و پنج روزگیت مبارک عسل ترین دختر دنیا   سن شمار :مليسانفس مامان وبابا تا این لحظه ، 5 سال و 5 ماه و 5 روز سن دارد. ...
25 آبان 1396

روزمرگیهای مدرسه

سلام به دختر شیرین زبونم: این رزوها درگیر مدرسه وتکالیف مدرسه هستیم بخاطر همین زیاد وقت نمیکنم بیام وبت را آپ کنم چون تکالیفت را میذاری میگی مامانم فقط بهم بگه از ساعت 12 تا 5 بعدازظهر بازی میکنی تازه ساعت 5 که من میام خونه باید بشینیم سر تکالیفت البته تکالیف زبانت را براحتی خودتت انجام میدی ولی بقول خودتت تهرانی نوشتن را من باید بگم(لوح نویسی فارسی). 18مهر ماه جلسه اولیا ومربیان بود ظهر اومدم مدرسه وموقع برگشت باید میرفتیم از دفتر کتاب ولوازم التحریرت را تحویل میگرفتیم که دیدم یه خانمی به تو اشاره کرد وداره صحبت میکنه که تا من نگاش کردم گفت دارم درمورد دختر شما صحبت میکنم من معلم کلاس دوم هستم اون هفته یکساعت من رفت...
7 آبان 1396